چند روز گذشته را در سفر سپری کردم. سفری به قصد سیاحت، زیارت و استراحت که برای من پر از تجربه های نو بود.
قرار بود به همراه چند تن از دوستان خانوادگی عازم مشهد شویم. یکی از دوستان مسئول تهیه ی بلیط شد. تنها بلیط های موجود برای تاریخ های حرکت و برگشت مورد نظر دوستان را تهیه کرده بود و به نوع قطار توجهی نکرده بود. این بود که برای رفت سوار قطار سالنی از نوع درجه 2 با بلیطی به قیمتی حدود 5000 تومان شدیم و برای بازگشت سوار قطار پردیس ویژه با بلیطی به قیمت 25000 تومان!
کاش تصویر میتوانست عمق فاجعه را در قطار سالنی درجه 2 نشان دهد. منظورم فاجعه ی بهداشتی و زیست محیطی و … نیست. مراد من جمع شدن هموطنانی است که وسعشان در حد هزینه ی بلیط همین نوع قطار بود با برخورد مسئولان قطار و امکاناتی که برایشان فراهم می آوردند.
این وبلاگ که در جستجو هایم در مورد این قطار پیدا کردم تجربه های مشابهی را در مورد احوالات خودش به زبانی خواندنی تر از من بیان کرده است:
http://waterlilium.blogfa.com/post-680.aspx
البته همانطور که خودش گفته است، قطار آنها درجه یک بوده است!
صندلی های دو به دو روبه روی هم بودند و فوق العاده خشک و هیچ امکان خوابی وجود نداشت. خوابیدن با آن هوای بدون تهویه و کولر و مزین به دود سیگار فی الواقع امری نشدنی بود. اما گشت و گذار در سالن های دیگر قطار نشان داد برخی بر این مشکل غالب شده اند و با پهن کردن روزنامه روی زمین بین صندلی ها مشکلات را آسان نموده اند! برخی نیز مشکل نداشتن کوپه و نامحرم بودن مسافرین صندلی های کناری را با بستن چادری به سقف با کارآیی پرده حل کرده اند! مامورین قطار که فقط در هنگام حرکت دیده شدند گویی اجازه داشتند هر حرفی را به هر لحنی بگویند و کسی جرات درخواست کردن چیزی را نداشت.
همه ی اینها را گفتم، تا تصویری از آنچه میگذشت داشته باشید. خیلی طبیعی بود که این وضعیت را با آنچه در مسیر برگشت گذشت مقایسه کنیم. قطار های پردیس هم سالنی بودند. اما این کجا و آن کجا! حد اقل صندلی ها کمی منعطف تر بودند. قطار مجهز به کولر و سیستم تهویه بود. به قدری شدید که از سرما میلرزیدیم و هر چه لباس رودست داشتیم پوشیدیم تا یخ نزنیم!
ساعت 6.15 صبح حرکت کردیم و طبق برنامه سر ساعت 14.20 رسیدیم تهران. یعنی مسیر مشهد تا تهران را 8 ساعته میرود. در این مدت هم با صبحانه و هم ناهار سرد پذیرایی شدیم. از شکل و شمایل قطار حدس زدم که آلمانی باشدو بهد که جستجو کردم دیدم بله. ساخت زیمنس آلمان و اتریش است که البته این روزها در اراک مونتاژ میشود.
مسافرین قطار برگشت به نظر میرسید اکثرا متعلق به طبقه ی متوسط جامعه باشند. با سر و رویی مرتب تر و پوشاکی آراسته و ست تر! و لهجه هایی ساده تر از مسافرین قطار رفت. افرادی که برای بوی ملایمی که از توالت قطار می آمد تا ساعت ها با رئیس قطار بحث کردند (که البته به نظر من کار درستی بود و من از پیگیری شان لذت بردم و البته از نتیجه ندادنش ناراحت شدم) و اگر کسی برای استراحت کفشش را از پایش در می آورد چپ چپ نگاهش میکردند. (آنجا یاد بوردیو و میدان و ریختار و … افتاده بودم)
از همه چیز دردآورتر برای من که از آن در ابتدای نوشته با عنوان فاجعه یاد کردم، عدم ابراز کوچکترین ناراحتی و اعتراض و درخواستی از سوی مسافرین قطار رفت بود. گویی چون پول زیادی برای بلیط نداده بودند پس مستحق هرچیزی بودند. حتی رفتاری گوسفند وار! سرشان پایین بود و راضی به هر امکانی.
سر یکی از کلاس ها استادمان میگفت دو گروه از روستا به شهر مهاجرت میکنند. آنها که هیچ ندارند و آنها که خیلی دارند. زیرا این دو گروه ضرر آنچنانی نمیبینند. اما گروه متوسط در روستا می ماند. منظورم آنهایی است که دارند، اما کم دارند. زیرا محافظه کاری او مانع از آمدنش میشود. ترس از دست دادن همان چیزی که دارد او را همان جا نگاه میدارد. نمیدانم این چه ربطی داشت. اما الان به خاطرم آمد. شاید به این دلیل که رابطه ای بین داشتن و محافظه کاری حس کردم.
احساس میکنم چقدر ادعا میکنیم جامعه شناسیم و از این مردم دوریم. چقدر حس روشنفکری بعضی هایمان اجازه نمی دهد حتی اشعار قیصر را بخوانیم، و چقدر نادانیم که نمی تونیم بفهیم مردم سریال فاصله ها را میبینند و خوششان می آید.
در خود مشهد و داخل حرم هم این حسم تقویت شد. که چقدر دوریم…
پی نوشت: نه اینکه خودم را جامعه شناس یا روشنفکر احساس کنم،بلکه این عادت من است که اگر میخواهم انتقادی کنم جمع میبندم و خودم را قاطی میکنم! شاید چون رویم نمیشود خیلی مستقیم کسان دیگری را خطاب کنم و نقد کنم. احتمال میدهم خودم هم مقصر باشم.