اخلاق در عمل

همیشه یکی از سوالات بی پاسخ من حد و مرز «خوبی» بوده است. این که تا کجا باید و تا کجا میتوان پیش رفت؟

آیا هر نیکی را به هر قیمتی باید انجام داد؟ آیا واقعا انسان های نیکوکاری که در افسانه ها و مثل های ما به نیکی یاد میشوند، واقعا انسانهای کاملی بودند؟ آخر چگونه؟

با آشنایی محدودی که با روانشناسی پیدا کردم، این سوالات در من عمیق تر شد. تا آنجا که واقعا شک کردم آدم تماما نیکوکار که وجودش را وقف نیکی به دیگران میکند فی الواقع از نظر روانی بی نقص باشد. گویی خوبی هم حد و مرزی دارد!

برای نمونه به 2 مورد از احساساتی که در زندگی خودم با آنها برخورد داشته ام اشاره میکنم:

بیماران هم وابسته (وابسته ی متقابل) دوست دارند محبت کنند. در واقع این افراد سعی دارند با محبت ولو به اجبار! دیگران را مدیون خود کرده و تحت کنترل خود درآورند. در واقع این افراد وابسته ی وابستگی دیگران به خودشان هستند. در حقیقت این وابستگی به آنها چیزی را میدهد که ندارند و آن چیز برای هر کس میتواند چیز متفاوتی باشد. البته خود این افراد از وابستگی دیگران به خود و خستگی مینالند اما به کار خود ادامه میدهند. (نمیدانم آیا واقعا اسم این افراد را میشه هم وابسته گذاشت یا نه. اما این تصور منه.)

از طرف دیگر برخی به دلیل داشتن حسی شبیه حس مادری دوست دارند از دیگران مراقبت کنند. در واقع به زبان خودمانی زیادی مادر هستند! این حس تنها به زنان اختصاص ندارد و مردان هم میتوانند دارای این احساس باشند.

اما جالب آنکه به علت وجود حس مادری در بسیاری از زنان، خطر ابتلا به عادت وابستگی متقابل در زنان بیشتر از مردان است.

مطمئنا محیط زندگی و نحوه ی تربیت خانوادگی در شکل گیری این احساسات موثر است.  گاهی آدمی چنان در این احساسات غرق میشود که اصلا به آنچه میکند آگاهی ندارد و صرفا گویی وظیفه ای را به انجام میرساند.

هدفم از ذکر این دو عادت، بیان انواعی از نیکوکاری و محبت بود که الزاما با اهداف اخلاقی انجام نمیپذیرد. بلکه نوعی مرض است که به خود فرد نیز آسیب میرساند و نیازمند درمان است.

این نمونه ای از فضیلت های اخلاقی است که در زندگی واقعی بودنش را بسیار بعید پیدا کردم. خیلی دوست دارم بدانم آیا واقعا اصول اخلاقی با روان آدمی سازگار است؟!

آیا واقعا برای مثال همین قدرت «نه» گفتن که همه ی پدر و مادر ها سعی دارند به فرزندان خود بیاموزند با عذاب وجدانی که پس از «نه» گفتن به درخواست کمکی گفته میشود(که انجام آن برای خود ما مسبب زیانی است)، سازگار است؟!

در ارزش های جامعه ی ما انسان نیک هرگز نباید خودخواه باشد و باید ابتدا به دیگری بیاندیشد. آیا واقعا چنین آدمی با آرامش زندگی میکند؟! بیشتر  کتب و اصول اخلاقی، یا لااقل آنهایی که من خوانده ام میگویند بلی. ولی نمیدانم چرا تجربه های من نوید چنین آرامشی را نمیدهند….

پی نوشت 1: یادم میاد یک بار در حین خواندن قرآن به آیه ای برخوردم که به رعایت حدود در نیکی به نزدیکان اشاره میکرد یا خطر فساد آنان در اثر این نیکی…

اگر پیداش کردم حتما اینجا هم میگذارم.

پی نوشت 2: دوست داشتم در کلاس های استاد ملکیان رو تحت عنوان «روانشناسی اخلاق» شرکت میکردم. اما متاسفانه ساعت و روزش با برنامه ی من سازگار نبود. تصور میکردم شاید به این نوع سوالات من پاسخ میداد.

این ورودی در تجربه ی زیسته فرستاده شده است. پیوند پایدار به آن را نشانه‌گذاری کنید.

2 پاسخ برای اخلاق در عمل

  1. سید مرتضی می‌گوید:

    امیدوارم مداوم بنویسید و با نوشتن، افکار و سوالات و ذهنیات خودتان را صورتبندی و مرتب کنید. این که شد، کم کم جواب‌ها هم می‌آیند. ان شا الله!

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌واره‌ی وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s