سوز شب و آه سحرگاه

او را که درون دل سوز و شرری باشد

چون دل نگشاید در، آن را سببی باشد

رو بر در دل بنشین کان دلبر پنهانی

وقت سحری آید یا نیمه شبی باشد

این روزها به همین «سحر» و نیمه شب» زیاد فکر میکنم. در بسیاری از اشعار کلاسیک ما از «آه شب» و «دعای سحر»  بسیار یاد شده است و شب زنده داری و دعای سحرگاهان کلید رسیدن به مقصود معرفی شده است:

دعای صبح و آه شب کلید گنج مقصود است

بدین راه و روش میرو که با دلدار پیوندی

تصور میکنم آنچه دعای سحر را چنین کارگر میکند، همانا قوفیق قصد و اراده ی شب زنده داری و انجام آن است، فارغ از آنچه که در دعا می آید…

همین که فرد اراده میکند که از خواب شیرین برخیزد و زمانی را به استغفار و استغاثه اختصاص دهد، توفیق دعا نصیبش شده است و به همراه آن توفیق استجابت آن. چه بسیار شب هایی که در اماکن مقدسی بوده ایم و خواسته ایم نیمه شبی را برای دعا بیدار بمانیم و این توفیق را نداشته ایم…

به شخصه اراده و انجام عمل «دعا کردن» را نوعی توفیق میدانم که به دنبالش امید استجابت نیز می آید.

در همین دعاهای نیمه شب است که آدمی از خلال سخنانی که با خدایش میگوید خود را می یابد. از گذشته که سخن می گوید، مسیری را که رفته است به یاد می آورد. از حال خود که میگوید به زیر پای خود نگاه می اندازد و داشته ها و نداشته هایش را می بیند. و هنگاهی که حاجتی را مطرح میکند، آینده اش را متصور می شود.

وقتی چنین توفیقت میدهد که برخیزی، با او سخن بگویی و او گوش فرا دهد، چگونه میتوانی تصور کنی که نادیده ات بگیرد؟!

ما ذلک الظن بک…

بگذریم که به قول حافظ آن درس که به سحر میدهند در ره میخانه و بر دل دیوانه نهاده اند:

ما درس سحر در ره میخانه نهادیم

محصول دعا در ره جانانه نهدیم

در خرمن صد زاهد عاقل زند آتش

این داغ که ما بر دل دیوانه نهادیم

…………………………………………………..

هر كجا بوى خـــــــــــــــــــــدا مى آيد                       خلق بين بى سر و پا مى آيد

زانك جان ها همه تشنه ست به وى                           تشنه را بانگ ســــقا مى آيد

شـــــــيرخوار كرمـــــــند و نگـــــــران                       تا كه مــــــــادر ز كجا مى آيد

در فراقــــــــند و هـــــمه منـــــتظرند                         كز كجا وصــــــل و لقا مى آيد

از مســـــــلمان و جــــــهود و ترســا                         هر سحر بانــــگ دعــا مى آيد

خــــنك آن هوش كه در گوش دلــش                          ز آســـمان بانگ صــلا مى آيد

گـــــــوش خـــــود را ز جفا پاك كنـيد                        زانك بانـــگى ز سمــــا مى آيد

گـــــوش آلوده ننوشــــد آن بانــــــگ                          هر سزايى به ســـــزا مى آيد

چشـــــم آلوده مكـــن از خد و خــال                           كـــان شهنشـــــاه بقا مى آيد

ور شد آلوده به اشكش مى شــوى                             زانـك از آن اشـــك دوا مــى آيد

كاروان شكر از مصـــــر رســـــــــــيد                        شـــــرفه گــــــام و درا مـى آيد

هين خمــــــــــش كز پى باقى غزل                            شــــــــاه گوينــــده مـا مى آيد

شمس تبریزی

نوشته‌شده در شوریدگی | بیان دیدگاه

تجربه ی قطار

چند روز گذشته را در سفر سپری کردم. سفری به قصد سیاحت، زیارت و استراحت که برای من پر از تجربه های نو بود.

قرار بود به همراه چند تن از دوستان خانوادگی عازم مشهد شویم. یکی از دوستان مسئول تهیه ی بلیط شد. تنها بلیط های موجود برای تاریخ های حرکت و برگشت مورد نظر دوستان را تهیه کرده بود و به نوع قطار توجهی نکرده بود. این بود که برای رفت سوار قطار سالنی از نوع درجه 2 با بلیطی به قیمتی حدود 5000 تومان شدیم و برای بازگشت سوار قطار پردیس ویژه با بلیطی به قیمت 25000 تومان!

کاش تصویر میتوانست عمق فاجعه را در قطار سالنی درجه 2 نشان دهد. منظورم فاجعه ی بهداشتی و زیست محیطی و … نیست. مراد من جمع شدن هموطنانی است که وسعشان در حد هزینه ی بلیط همین نوع قطار بود با برخورد مسئولان قطار و امکاناتی که برایشان فراهم می آوردند.

این وبلاگ که در جستجو هایم در مورد این قطار پیدا کردم تجربه های مشابهی را در مورد احوالات خودش به زبانی خواندنی تر از من بیان کرده است:

http://waterlilium.blogfa.com/post-680.aspx

البته همانطور که خودش گفته است، قطار آنها درجه یک بوده است!

صندلی های دو به دو روبه روی هم بودند و فوق العاده خشک و هیچ امکان خوابی وجود نداشت. خوابیدن با آن هوای بدون تهویه و کولر و مزین به دود سیگار فی الواقع امری نشدنی بود. اما گشت و گذار در سالن های دیگر قطار نشان داد برخی بر این مشکل غالب شده اند و با پهن کردن روزنامه روی زمین بین صندلی ها مشکلات را آسان نموده اند! برخی نیز مشکل نداشتن کوپه و نامحرم بودن مسافرین صندلی های کناری را با بستن چادری به سقف با کارآیی پرده حل کرده اند! مامورین قطار که فقط در هنگام حرکت دیده شدند گویی اجازه داشتند هر حرفی را به هر لحنی بگویند و کسی جرات درخواست کردن چیزی را نداشت.

همه ی اینها را گفتم، تا تصویری از آنچه میگذشت داشته باشید. خیلی طبیعی بود که این وضعیت را با آنچه در مسیر برگشت گذشت مقایسه کنیم. قطار های پردیس هم سالنی بودند. اما این کجا و آن کجا! حد اقل صندلی ها کمی منعطف تر بودند. قطار مجهز به کولر و سیستم تهویه بود. به قدری شدید که از سرما میلرزیدیم و هر چه لباس رودست داشتیم پوشیدیم تا یخ نزنیم!

ساعت 6.15 صبح حرکت کردیم و طبق برنامه سر ساعت 14.20 رسیدیم تهران. یعنی مسیر مشهد تا تهران را 8 ساعته میرود. در این مدت هم با صبحانه و هم ناهار سرد پذیرایی شدیم. از شکل و شمایل قطار حدس زدم که آلمانی باشدو بهد که جستجو کردم دیدم بله. ساخت زیمنس آلمان و اتریش است که البته این روزها در اراک مونتاژ میشود.

مسافرین قطار برگشت به نظر میرسید اکثرا متعلق به طبقه ی متوسط جامعه باشند. با سر و رویی مرتب تر و پوشاکی آراسته و ست تر! و لهجه هایی ساده تر از مسافرین قطار رفت. افرادی که برای بوی ملایمی که از توالت قطار می آمد تا ساعت ها با رئیس قطار بحث کردند (که البته به نظر من کار درستی بود و من از پیگیری شان لذت بردم و البته از نتیجه ندادنش ناراحت شدم) و اگر کسی برای استراحت کفشش را از پایش در می آورد چپ چپ نگاهش میکردند. (آنجا یاد بوردیو و میدان و ریختار و … افتاده بودم)

از همه چیز دردآورتر برای من که از آن در ابتدای نوشته با عنوان فاجعه یاد کردم، عدم ابراز کوچکترین ناراحتی و اعتراض و درخواستی از سوی مسافرین قطار رفت بود. گویی چون پول زیادی برای بلیط نداده بودند پس مستحق هرچیزی بودند. حتی رفتاری گوسفند وار! سرشان پایین بود و راضی به هر امکانی.

سر یکی از کلاس ها استادمان میگفت دو گروه از روستا به شهر مهاجرت میکنند. آنها که هیچ ندارند و آنها که خیلی دارند. زیرا این دو گروه ضرر آنچنانی نمیبینند. اما گروه متوسط در روستا می ماند. منظورم آنهایی است که دارند، اما کم دارند. زیرا محافظه کاری او مانع از آمدنش میشود. ترس از دست دادن همان چیزی که دارد او را همان جا نگاه میدارد. نمیدانم این چه ربطی داشت. اما الان به خاطرم آمد. شاید به این دلیل که رابطه ای بین داشتن و محافظه کاری حس کردم.

احساس میکنم چقدر ادعا میکنیم جامعه شناسیم و از این مردم دوریم. چقدر حس روشنفکری بعضی هایمان اجازه نمی دهد حتی اشعار قیصر را بخوانیم، و چقدر نادانیم که نمی تونیم بفهیم مردم سریال فاصله ها را میبینند و خوششان می آید.

در خود مشهد و داخل حرم هم این حسم تقویت شد. که چقدر دوریم…

پی نوشت: نه اینکه خودم را جامعه شناس یا روشنفکر احساس کنم،بلکه این عادت من است که اگر میخواهم انتقادی کنم جمع میبندم و خودم را قاطی میکنم! شاید چون رویم نمیشود خیلی مستقیم کسان دیگری را خطاب کنم و نقد کنم. احتمال میدهم خودم هم مقصر باشم.

نوشته‌شده در تجربه ی زیسته | بیان دیدگاه

اخلاق در عمل

همیشه یکی از سوالات بی پاسخ من حد و مرز «خوبی» بوده است. این که تا کجا باید و تا کجا میتوان پیش رفت؟

آیا هر نیکی را به هر قیمتی باید انجام داد؟ آیا واقعا انسان های نیکوکاری که در افسانه ها و مثل های ما به نیکی یاد میشوند، واقعا انسانهای کاملی بودند؟ آخر چگونه؟

با آشنایی محدودی که با روانشناسی پیدا کردم، این سوالات در من عمیق تر شد. تا آنجا که واقعا شک کردم آدم تماما نیکوکار که وجودش را وقف نیکی به دیگران میکند فی الواقع از نظر روانی بی نقص باشد. گویی خوبی هم حد و مرزی دارد!

برای نمونه به 2 مورد از احساساتی که در زندگی خودم با آنها برخورد داشته ام اشاره میکنم:

بیماران هم وابسته (وابسته ی متقابل) دوست دارند محبت کنند. در واقع این افراد سعی دارند با محبت ولو به اجبار! دیگران را مدیون خود کرده و تحت کنترل خود درآورند. در واقع این افراد وابسته ی وابستگی دیگران به خودشان هستند. در حقیقت این وابستگی به آنها چیزی را میدهد که ندارند و آن چیز برای هر کس میتواند چیز متفاوتی باشد. البته خود این افراد از وابستگی دیگران به خود و خستگی مینالند اما به کار خود ادامه میدهند. (نمیدانم آیا واقعا اسم این افراد را میشه هم وابسته گذاشت یا نه. اما این تصور منه.)

از طرف دیگر برخی به دلیل داشتن حسی شبیه حس مادری دوست دارند از دیگران مراقبت کنند. در واقع به زبان خودمانی زیادی مادر هستند! این حس تنها به زنان اختصاص ندارد و مردان هم میتوانند دارای این احساس باشند.

اما جالب آنکه به علت وجود حس مادری در بسیاری از زنان، خطر ابتلا به عادت وابستگی متقابل در زنان بیشتر از مردان است.

مطمئنا محیط زندگی و نحوه ی تربیت خانوادگی در شکل گیری این احساسات موثر است.  گاهی آدمی چنان در این احساسات غرق میشود که اصلا به آنچه میکند آگاهی ندارد و صرفا گویی وظیفه ای را به انجام میرساند.

هدفم از ذکر این دو عادت، بیان انواعی از نیکوکاری و محبت بود که الزاما با اهداف اخلاقی انجام نمیپذیرد. بلکه نوعی مرض است که به خود فرد نیز آسیب میرساند و نیازمند درمان است.

این نمونه ای از فضیلت های اخلاقی است که در زندگی واقعی بودنش را بسیار بعید پیدا کردم. خیلی دوست دارم بدانم آیا واقعا اصول اخلاقی با روان آدمی سازگار است؟!

آیا واقعا برای مثال همین قدرت «نه» گفتن که همه ی پدر و مادر ها سعی دارند به فرزندان خود بیاموزند با عذاب وجدانی که پس از «نه» گفتن به درخواست کمکی گفته میشود(که انجام آن برای خود ما مسبب زیانی است)، سازگار است؟!

در ارزش های جامعه ی ما انسان نیک هرگز نباید خودخواه باشد و باید ابتدا به دیگری بیاندیشد. آیا واقعا چنین آدمی با آرامش زندگی میکند؟! بیشتر  کتب و اصول اخلاقی، یا لااقل آنهایی که من خوانده ام میگویند بلی. ولی نمیدانم چرا تجربه های من نوید چنین آرامشی را نمیدهند….

پی نوشت 1: یادم میاد یک بار در حین خواندن قرآن به آیه ای برخوردم که به رعایت حدود در نیکی به نزدیکان اشاره میکرد یا خطر فساد آنان در اثر این نیکی…

اگر پیداش کردم حتما اینجا هم میگذارم.

پی نوشت 2: دوست داشتم در کلاس های استاد ملکیان رو تحت عنوان «روانشناسی اخلاق» شرکت میکردم. اما متاسفانه ساعت و روزش با برنامه ی من سازگار نبود. تصور میکردم شاید به این نوع سوالات من پاسخ میداد.

نوشته‌شده در تجربه ی زیسته | 2 دیدگاه

آغاز

ای کاش مسیر به همین مستقیمی تصویری بود که ناخواسته در بالای این وبلاگ نقش بست.

شاید هم نه. شاید همین پیچیدگی است که ما را بازی میدهد و دلخوش میکند. مانند کوهنوردی که به بالا نگاه میکند، قله را میبیند و مسیر احتمالی را حدس میزند. اگرچه مسیر هموار نیست و همواره یک مسیر را نمیپوید، اما میداند چه میخواهد و چه میکند. شاید به همین دلیل هیچ گاه از کوهنوردی آنقدرها لذت نبردم. همه چیز پیش بینی پذیر بود. تنها حاشیه ها بود که مسیر را برایم جذاب میکرد.

حس میکنم به این پیچیدگی نیاز دارم، در حالی که عذاب میکشم. عذابی دائمی. از جنس ترس و لرز و البته تعلیق.

نوشته‌شده در حقیقت متوهمانه | بیان دیدگاه